تبليغاتX
زرد ملجه - یک پست خاص و یک تصو یـرخاص
برگی از دفتر گیلمردی دیگر

                        

 

آورده اند که" یکی بود،یکی نبود" حالا کجا بود و چرا نبود به ما ربطی پیدا نمی کند مهم "نبودن" آن است.ولی حکایت آن یک،که " بود" خود  ماجرایی دارد طولانی واگر در این مقال گنجید که هیچ،شرحش خواهم داد لیک چنانچه نگنجید هم دو حالت برایش رخ خواهد داد اول اینکه هیچ گاه شرحش نخواهم داد ودوم آنکه زمانی دگرمفصلاشرحش میدهم.

به هر حال.

سوالاتی که پیرامون نفر "نبود" یعنی همان فرد غایب یا سوم شخص در ذهن خواننده ی بی کار و پر حوصله شکل می گیردچنین است :

الف-چرا نبود؟

که همین سوال انجامیست بر سایرگزینه ها از جمله "ب"وآغازیست برسوالاتی دیگردر ذهن فلسفه بافش از جمله :

-"اصلا چرا باید می بود که حال غیبتش همه از جمله من خواننده مقال را دچار دگرگونی و نگرانی نموده است ؟!" در اینجا کمی کار بیخ پیدا می کند چون خواننده ی مقال به اصل و پی ماجرا شک برده است و نمی داند اصلا چه دلیلی بر "وجودحتمی ولی پیشین"شخص غایب کنونی حاکم است.حال که به ریشه و بن "حضور و وجود " شک برده به این فکر می افتد که یا نباید وارد ماجرا میشده یا اگر وارد شده باید گره کور این مساله را برای ذهن فیلسوفش حل نماید چرا که معتقد است " اگرمساله ی  به این کوچکی را در همین جا حل نکنم بعدا در برابر مسائل اصلی و بغرنج زندگی حتـــما کم خواهد آورد" پس کمر همت بسته،شال و کلاه کرده وپاشنه های خوابیده را بالا می دهد.اولین گام "خیره شدن"به آنچیزیست که در اطرافش در جریان است ،مردم،جنب و جوش، دود و دم،پیشرفت،اخبار،جنگ،هنر،علم و سایر توهمات بشری یعنی همان سه نقطه(...).

دومین گام " دهان گشودن" است یعنی گفتن همان سوالات مجهول ذهنیش به دیگران که جنبش فک مبارکش وشکستن سکوت انتظاردیگران منجر به بروز عکس العملی ازسوی "همان دیگران" می گردد به نام " اوه ! " این عکس العمل منجر به تصوراتی در ذهن فیلسوفش ازجمله"بی فکربودن دیگران"،"بی اساس بودن سوالات خودش"،"عامی بودن دیگران"،"فیلسوف بودن ذهنش"،"خاص بودن شخصیتش"وسه نقطه(...) میشود که ازبین تصوراتش دوتای آخری به طرز شیرینی زیر زبانش مزه می کنند وبه سرعت به یادگام اولش افتاده وذهن باهوشش کارهای خاصی را که دیده یادآور می شود پس پیش به سوی گام سوم "روشنفکری"،لباس خاص،چهره ی خاص،محفل های خاص ،دوستان خاص و خلاصه همه ی چیزهای خاصی که از پسشان برمی آید یک روز در یکی از آن محافل خاص می فرماید :"چرا؟" روز دیگری در سالن همکف خانه ی هنرمندان فریاد بر می آورد :" آه،ای زندگی از تو سرشارم."روز سوم در وبلاگ خاصش می نویسد :" زندگی" با دوتا هم علامت سوال و تعجب یعنی این :" ؟!؟! "چندی نمی گذرد که کتابهای خاصش را زیر بغل زده،سیگارخاصی روشن کرده با گیسوانی ژولیده از کافه گودوخارج می شودوبه جرگه ی روشنفکران ادیب مآب دور اندیش" خاص" می پیوندد.

عجب !

خودم هم فکر نمی کردم "نبودن" آغازین قصه ها اینقدر خواننده ی بی کار وپر حوصله مقال رابه تکاپو بیاندازد !جالب ماجرا از آنجا شروع می گردد که "بی پولی". ازآنجا که باباهه می گه :"دستو بکن تو جیبت بچه!" و تو آه بر آورده و پریشان پاسخش می دهی :"باباجان ! لباس های خاص من که جیب ندارند !"اما حس استقلال طلبی و آزادی در باطنت نهیب می زند که :"همینه!باید جدا بشی و به تمام آرزوهای خاصت برسی" پس گام اول "حفر یک عدد جیب در لباس خاص" و گام هاپس گام های دیگر می آیند و میروند یک روز لگدی محکم به تمام تصورات خاص فیلسوف مـآبانه ات می زنی و روز دیگر با تمام وجودذهنیات خاصت را می ستایی وپکی عمیق به سیگارخاصت.

و این قصه ادامه دارد،سه نقطه (...)

+ يادداشتي در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  |