به مینای عزیز،دوست مهربون وقدیمی،که داره باروبُـنشو جمع می کنه... :
هنوزهم دلم تنگ می شود
برای تو و گل خشکی
که به سینه ی باریکترین پستچی دنیا
پرت کردم
از همان روز
که مـُــــردم
به یاد یاس وگل وروبان
خسته از،ترینها وکـَمین ها
تنها یادگار روزگار قحطی برادرم
، کلاه رنگ ورورفته اش،
را برای فروش بردم
به پنجشنبه بازار شهر بارانیم
،کلاچای،
...فریاد کشیدم :
" آی آدمها،
،این بماندکه،
اشعاری دارم ، بس یتیم!
من گلو یـــی دارم
پــر بغض.
فروشیست به سیری
یک غاز"
25/1/86