تبليغاتX
زرد ملجه
برگی از دفتر گیلمردی دیگر

 

به مینای عزیز،دوست مهربون وقدیمی،که داره باروبُـنشو جمع می کنه... :

هنوزهم دلم تنگ می شود

برای تو و گل خشکی

 که به سینه ی باریکترین پستچی دنیا

پرت کردم

از همان روز

که مـُــــردم

به یاد یاس وگل وروبان

خسته از،ترینها وکـَمین ها

تنها یادگار روزگار قحطی برادرم

، کلاه رنگ ورورفته اش،

را برای فروش بردم

به پنجشنبه بازار شهر بارانیم

،کلاچای،

...فریاد کشیدم :

" آی آدمها،

،این بماندکه،

اشعاری دارم ، بس یتیم!

من گلو یـــی دارم

پــر بغض.

فروشیست به سیری

یک غاز"

25/1/86

+ يادداشتي در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  |