تبليغاتX
زرد ملجه
برگی از دفتر گیلمردی دیگر

 

 درپس وپشت

                   باشد

یا پس وپیش

پس وپشتم را

                  پسی وپیشی کردم

- هنوز زنده ام !

نفسی می آید

همانطور که سابق براین نیز می آمد

پس وپیشم را چیزی فراگرفته است

چون ژله ای یویوی ذهنم رابالاوپایین می کند

و همانطورکه از سوراخهای دماغم فرو می رود

ازدهان تشنه ام بیرون می آید

باهرفرودهی

به تمامی حس می کنم،سینه ام یخ بسته است

واین برای اول باراست

که دانستم

یخ زدگی برای انسان چقدر لذت بخش است

هان...

یادم آمد، هنوز زنده ام

            وهنوز تشنه هستم.

+ يادداشتي در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 

 

 

ميخ در ديوار

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك

چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك

مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و

خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديواركوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار

درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده دستت درد نكند، كار خوبي انجام » : شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل