
روزی که مُردم
مادرم هزاران سال بودکه دیگر
آبستن حوادث سردوگرم روزگار نمی شد
ومن جوراب کهنه ووصله زده ای به پاکرده بودم
که یادگار خانم معلمم بود به سال 1367
روزی که مُردم
پدرم هنوز جلوی آینه باقیچی کوچک وتاشوی قدیمی اش
سبیل های پرپشتش راکوتاه می کرد
ومن باکلاه منگوله دارآبی وسیاهم به بندچرکین کتانی ام خیره بودم
وقبطه می خوردم که چرا سبیل های من کم پـُشتند
روزی که مُردم
خواهرم دست شوهرش را گرفته بود و
ازاتومبیلی مزیّن به گل وروبان زیرهجوم هلهله ی زنـــها پیاده شد
ومن با گلویی پربُغض به سختی پیشانیـــش را بوسیدم
وبه این فکرمی کردم که چرا هیچوقت برایش یاس نخریدم
روزی که مُردم
برادرم پشت درایستاده بود،دررابازکردم
کُلاهش راازسربرداشت وباآن کلّه ی گردوکچل،
خودش رادرآغوشم پرتاب کرد
ومن متعجب بودم که چراهرگزندیدم فرق موهایش راازکجابازمی کند
روزی که مُردم
کبوتربچه های باغ پدربزرگم خانه ی شانه به سری راویران کرده بودند
ومرغ همسایه مان که هنوز یک پابیشترنداشت روی تخم وتــَـرَ که ای خوابیده بود
که سالها پیش ازجیب دامادی شوهرخواهرم
روی سرکچل برادرم فروافتاده بود
ومن بانگاهی بُغض آلود،
چشمان گریانم راازمادرم که دیگرحتی آبستن حوادث هم نمی شد
پنهان می کردم وفریاد می زدم :
چرا سبیل های من کم پـُشتند ؟!
Because I'm Dying To…