تبليغاتX
زرد ملجه
برگی از دفتر گیلمردی دیگر

 

قاصدك!هان چه خبر آوردي

 

از كجا،وز كه خبر آوردي؟

 

خوش خبر باشي ،اما،اما

 

گرد بام ودرمن

 

بي ثمر ميگردي

 

انتظار خبري نيست مرا

 

نه زياري نه زديّار ودياري _ باري،

 

برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس،

 

برو آنجا كه تورا منتظرند...

 

هيچوقت فكرنمي كردم يه نوحه بتونه تو اين شرايط كاملا مساعد

 

روحي اين همه روي من اثر گذار باشه،روي كسي مثل مــــــــــن

 

كـــــــه اعتقاداتش به هرچيزي و هركسي هست الا ديـــــــــــن و

 

مذهــــــــب.نمي دونين چه حالي دارم ! انگار چند تا آهنـــــــگ از

 

Slipknot،Disturbed،Anathema،Tiamat،Agalloch،Moonspell،

 

Type o 'neg… روپشت سرهم ويكدفعه زدم تورگ.تصورنمي كردم

 

تفكرات ساده ي دوران كودكي اينقدر تاثير گذار باشد.ماندگارترين

 

خاطراتم ازكودكي شب وروزهاي تاسوعاوعاشوراست كه باچــــه

 

عشقي كله مي كردم سمت گيلان و انتظار داشتم تا يه زنجـــير

 

واسم جوركنن،بعدش هم دسته هاي زنجيرزني و " شير ســـــرخ

 

عربستان ... " كه هيچوقـــت سوگي كه تو ناله ي خواننـــــــده ي

 

نوحه بود رو فراموش نمي كنم.آه كه چه حالي مي داد.چــــــــــه

 

عشقي مي كردم وقتي از جلوي زنهاردمي شديم ومـــــــــــــادر،

 

مادربزرگ،عمه،خاله،دخترعمه هاودخترخاله هام و... تا منو رضــــا،

 

پسر عمه ام،روميديدن كه داريم نفس نفس زنــــــان زنجيرهايي

 

كه واسه ي مُچهاي نازكمون بزرگ بودروروي شـــــــــــــونه هاي

 

استخونيـــمون مي كوبيم روي سرمون گلاب مي پاشيدن.پيـــــش

 

خودم مي گفتم؛ديگه بزرگ شدي،مــــردشدي؛مگه نمي بينـــــي

 

دارن تحويلت مي گيرن،واست زنجير آوردن مثل همــه ي مردهاي

 

بزرگ،دارن روسرت گلاب مي پاشن.يادش بخير؛هيچـــــــوقت يادم

 

نميره اون سالي رو كه با رضا،تودسته كه رفتيم به همه از جمله

 

ما دوتاگفتن؛"همه كفشهاشونو دربيارن،امسال قراره همگي پا

 

بـــــــرهنه زنجيربزنن."وه كه چه شوروحالي داشتم،بدوبدو رفتم و

 

كفشاموكندم؛اون روز تا آخر شب پابــــرهنه زنجير زديم.اون روزها

 

دوست داشتم هرچه زودتربزرگ بشم تابتونــــــــــــم كارهايي كه

 

بزرگترهاانجام ميدن رو بتونـم انجام بدم و به همــــه حالي كنم كه

 

من كي هستم ! ولــــــي ...

 

ولي الان آرزو دارم تا به اون روزها برگردم وهيچوقت ديگــــــه هم

 

بزرگ نشم.خيلي دلم واسه ي اون روزها واون سادگـــي ها تنگ

 

شده.

 

الان دوست دارم واسه ي دست بريده ي عبــــــــــاس گريه كنم،

 

دوســت دارم صورت زخمي علي اصغر روببوسم،دوست دارم برم

 

زيــــــــارت كربلاوامام رضا. احـســــاس مي كنم عاشق مظلوميت

 

عيسي هــستم.كاش مي شد يه سر برم شلمچه،اي كاش چند

 

ســـــــــال پيش رعايت پدرومادرم رو نمي كردم ومي رفتم؛خيلي

 

دوست دارم بـــرم اونجا وشوروحال شبهاي عمليات بچه ها بهم

 

دست بده.

 

خيلي دلتنگم...خيلي.

 

شايد هم ديوانه شده ام ؛ آدميزادا ! به تماشاي من بيا.

 

يـا حــ...ق

+ يادداشتي در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 1 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی 

طی چند روز اخیر سعی کردم سروسامانی به ظاهر وبلاگ

 

بدهم.در همین راستا از راهنمایی یکی از دوستان وبلاگنویس

 

استفاده کردم و سایز بندی عکسهای پستهای مختلف را تنظیم

 

کردم،بعداز اینکه این کار را به اتمام رساندم تصمیم گرفتم دستی

 

به سربخش "برگهای دیگر" وبلاگم بکشم و با منظم کردن

 

صفحات اینترنتی شعرای گرانمایه ی این مرزو بوم به خواسته ای

 

که از چند ماه پیش قصد انجامش را داشتم تن در دادم.امشب

 

نيزوقت را غنیمت شمردم تا هم از وبلاگ بازسازی شده ام دیدن

 

کنم وهم ایمیل هایم را که چند وقتی میشد بهشان سر نزده

 

بودم چک کنم.نکته ی جالب این بود که بعد از مدتها روی لینک "

 

کمیته ی بین المللی برای نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد "

 

کلیک کردم تا شاید خبر جدیدی از این ماجرا دست گیرم شودوبا

 

کمال تعجب مشاهده کردم که روی صفحه ی مانیتور نوشته

 

شد : " مشترک گرامی دسترسی به این سایت غیر ممکن می

 

باشد "

 

 

در همین حال و هوا قرار داشتم كه ایمیل یکی از دوستانم راباز

 

کردم که حکایت از به زیر آب رفتن دشت پاسارگاد داشت.به

 

همین مناسبت این پست را برای عرض تبریک وتهنیت به ملت

 

همیشه در صحـــــــــنه و شجاع ایـــــــــــــــــــــــــــــران

 

زمین،دولت مردمی وقانون همچنان اساسی قرار دادم تا ازاین

 

همه تلاشی که در توقیف یک سایت حمایت کننده از آثار دوره

 

اي پر از فسق و فجور ۲۵۰۰ ساله صورت گرفته کمال تشکر را از

 

دست اندر کاران امر داشته باشم،تا ازپافشاری دول محترم

 

اسلامی مبنی بر ادامه ی این پروژه که در نهایت منجر به گل

 

نشستن ویرانه های کشتی  شاهنشاهی بی هویت و ضحاک

 

گونه ی این مملکت گردید نهایت تقدیر و تشکر را داشته باشم و

 

واقعا چه خبری مسرت بخش ترازاینکه به ناگاه مشاهده کنی

 

دراین ایام  فرخنده ی شعبانیه ارثیه ی  پدريمان به تالابی بدل

 

گشته که زین پس میتواند زیست گاه انواع و اقسام جانداران آبی

 

از جمله ماهی قزل آلا باشد که البته این خود نیز میتواندبه عنوان

 

پیشنهادی براي دولت مردمي تلقي گردد در راستای

 

فقرزدایی و اشتغال زایی در آن منطقه از کشورتا منبع درآمدی

 

برای کشور فقیرمان نیز باشد.لذا از مراجعین محترم تقاضا

 

دارم برای ثبت نام در کلاسهای ماهیگیری و خرید قلاب های صید

 

ماهی به بندر آستارا مراجه نموده تا دراین عزم ملی همچون

 

همه ی ادوار پیشین گیلانیهای عزیز نیز شریک باشند.حال

 

چنانچه قصد ترک این وبلاگ را دارید لطفاجهت شادی روح "

 

پاسارگاد " عزیز فاتحه ای عنایت فرمایید. یا حـــــــ...ق

 

پاسارگاد

 

پاسارگاد

 

پاسارگاد

+ يادداشتي در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 

چندسـاعتي بيشتر ازپايان سفربه وطنم نميگذرد كه دلم بشدت

 

 هواي سكوت وصفاي آنجا را نموده.اينبار هم از شرق و هـــــــم

 

ازغرب گيلان ديدن كردم وبه مكانهايي سرزدم كه فقط در كتابها

 

چيزهايي از زيباييشان خوانده بودم.با اينكه اكثر شهرهاي كوچك

 

و بـــــــزرگ گيلان را ديده ام اما ديدار از روستاهاي ديدنـــــــي با

 

روستايــــــــــــيان دلنشينشان و مناطق دلرباوجذاب اين مرزوبوم

 

كار يك هفـــــته ودوهفته وحتي ماه نيست.تصميم گرفته ام زين

 

پس هربار كه پــــــاي در خاك نابش ميگذارم به گوشــــــــه اي از

 

طبيعت بكر آن سرك كشـم تاشايدبعدها توانستم مجموعــــــه اي

 

ازعكسهايــم راتقديم هموطنانم نمايم؛اميدوارم.

 

يا حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...ق.

 

 

+ يادداشتي در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11 قبل از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  |