زمان اون رسيده بود كه چشمامو براي هميشه به روي اون
ببندم.هيچوقت چشمان آشفته اش را از ياد نمي برم كه چگونه با
التماس تا مغز استخوانم را نشخوار مي كرد.فرياد زدم :
كمك،كمك! هواركشيدم.اما بي فايده بودچون اصلا قصد آزارمو
نداشت.من باور داشتم كه عشق در چشمهاي آبي رنگش تبديل
به نفرت شده و رخساربرتافته اش هر لحظه آماده ي جويدن
پوست صورتم است و از اين موضوع وحشت زده فرياد
كشيدم :كمك،كمك.
جلو آمد،خيلي جلوتر از آنچه كه پيش بيني مي كردم.از وحشت
داشتم خودمو خيس مي كردم.جيغ كشيدم وبا نعره هام خواستم
اونو از خودم دور كنم ولي اون دستي روي سرم كشيد و به
آرامي شروع كرد به نوازش پوست سرم.يادم مياد كه قطرات
عرق از روي پيشانيم روي پلكم سقوط مي كردند وباعث مي
شدند كه چشماموهي بازوبسته كنم.از توي جيب شلوارش ناخن
گيري درآورد وبا چاقوي كناري اون،شروع كرد به بازكردن بندهاي
بسته شده به دورم.منم به سرعت بلند شدم.
يادمه كه سگهاچطور،خشمشونو با غريدن خالي مي كردن،هر
وقت كه به صداشون فكر مي كنم تمام استخوانهام درد
ميگيرن.اون شب هم مثل هميشه قبرستون پر بود از آدمهاي بي
سروصدايي كه روي دهانهاشان صليبي طراحي كرده بودند.بدو
بدو از روي ديوار رد شدم و خودمو به اولين قبر خالي كه سر
راهم قرار داشت رسوندم،با خوشحالي توش دراز كشيدم و
سعي كردم با تمركز خودموبكُشم،خيلي تلاش كردم اما تا
چشمهامو باز كردم چشمهاي آبي رنگشوديدم كه خيره خيره
داشت روانم رو مي بلعيد.دستش رو دراز كرد به طرفم؛دستشو
گرفتم،سرد بود.
وقتي چشمهامو باز كردم ديدم روي يك تخت،توي اتاقي حبسم
كه به ديوارهاش چندتامجسمه و تابلوي عجيب آويزونه،سه تا
كتابخونه ويك آينه ي قدي كه عناصرمازوخيسمي روي اون مانور
ميدادن،هم داره.انگار يك كارتون اتانول به خوردم داده
باشن،برگشتم و تمام محتويات معده ام رو خالي كردم؛با اينكه
خيلي سعي كرده بودم چيزي روي كتابها و رختخواب نريزم اما
اون مايع شيري رنگ وچسبنده تمام عرض جغرافيايي تخت خوابو
به كثافت كشيده بود.پا شدم وبادستمال كاغذي لبهامو پاك
كردم،به آرامي در اتاقو باز كردم ويكراست رفتم سراغ يخچال ويك
ليوان آب خوردم،سرد بود.
وقتي چشمهامو باز كردم؛هنوز دستان سردش توي مشتم بود و
مثل يك برّه ي آرام بالبخندي تلخ دندانهاي سفيدرنگش روبه رخم
مي كشيد.بالاي سرم ايستاد،خنديد ورفت.بلند شدم وبا هر
مصيبتي بود خودمو از ديواره هاي مرتفع قبر خلاص كردم.يكراست
رفتم به سمت مرده شور خانه.درشو باز كردم،يك آن سراميكهاي
سفيدرنگ كف اونجا مثل اشعه ي صبحگاهي خورشيد،چشمانم
راكوركرد.مثل كسي كه بارها از اون مسير رفت و آمد كرده باشه
به سرعت از چند تا حوضچه وتخت وتابوت رد شدم؛چكشي را كه
احتمالا براي تعمير تابوتهاي زوار در رفته آورده بودندرو برداشتم و
دوان دوان خودمورسوندم بهش.مهلت ندادم كه بر گرده،باتمام
قدرت چكش رو بالا بردم ووسط سرش فرود آوردم.صورتشو بر
گردوند و باهمون لبخند تلخ وتكراري نقش زمين شد.

شب را
بوي پياز داغ و
بوي تعفن سگهاي له شده پر كرده است.
شب را
بوي جسد
بوي فتيله
بوي سياه تشنگي مرگ
پر كرده است.
شب
بوي تختهاي پوسيده ي
بيمارستانها
ومرده شوي خانه هاي سفيد را دارد.
واجساد ماه زده
ازلاي ميله هاي فلزي
به عوعوي سگها
گوش مي دهند.
"شمس لنگرودي"
تزريق خواهم كرد صادق را هدايت را افيون را وتورا، تو را كه همچو اهورايي دوست مي داشتم پنجه بر ديوار مي كشيم خون آلودگي دستانمان آگهي تر حيم حجله ي خداوند است شب فرا مي رسد وروز، ستاره باران ماهرخي مي گردد كه از تمام اشعار شاملو فقط شبانه هايش را خوانده است سيگار پشت سيگار آتش مي زنم بند بند انگشتانم را دود مي كنم آزادي را سوگ ديگري بايد خواند سياوش از آتش نگذشت.

« مرگ نازلي »
« _ نازلي! بهار زدوارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن،خاصه در بهار...»
نازلي سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
« _ نازلي! سخن بگو!
مرغ سكوت ، جوجه ي مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست! »
نازلي سخن نگفت ؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت...
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت...
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : « زمستان شكست!»
و
رفت...
باز هم شعر، بازهم شاعر، باز هم خاطرات، بازهم آيدا، بازهم شاملو و بازهم
تابستاني گرم كه با سرانگشتان تردش پلكم را مي آزارد.بازهم بامدادي كه در
عصر خودش و تمامي عصرهاي گرم و سرد ديگر آفتابي سوزان بود.بازهم الفبايي
كه در « الف » ختم مي شود.
يادش بخير انگار همين ديروز بود، روز اول مدرسه را يادم مي آيد كه چگونه بيگانه و
غريب با دهاني باز در بزرگي حياط مدرسه مان چون نقطه اي غرق بودم؛ يادش
بخير الفبايي كه هرگز دليل ترتيبش را نفهميدم و يادش بخير «الف ».
_ جمعيتو نيگا كن ! انگار تشيع جنازس؟!
_ آره...بريم .اقلا يه خرما كه مي تونيم كاسب شيم.
_ هان! باشه. پايه ام.
و رفتيم و رفتيم تا رسيديم اونجا و چند ساعتي از وقتمونو تو اون شلوغ پلوغي پر
كرديم.به جاي خرما هم يه شيريني و يه ليوان آب خورديم.همه عكس مي گرفتن،
فيلم مي گرفتن، امضا مي گرفتن! نمي دونم چشون بود! كلي حرفاي نافرم و بالاي
ديپلم هم زدن كه من ازشون سر در نياوردم.
.jpg)
.jpg)
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود
زار وزار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلن ترك
از شبق مشكي ترك
روبه روشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشتشون سرد وسيا قلعه ي افسانه ي پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شب گير مي اومد...
...
.jpg)
.jpg)
يادش بخير؛شيش سال پيش بود كه « الف.بامداد » از بينمون رفت.