چه جوو نی بود،ولی اون...اون اگه بمیره حتی اگه کسی هم واسش گریه کنه
آخرش میگه:
ـ راحت شد،بدبخت،دیوونه بود!
اما اون دیوونه نبود،خودش بهم گفت:« من دیوونه نیستم،آخه بلدم قرآن بخونم»
گفت:«من تا کلاس دوم راهنمایی هم مدرسه رفتم ولی گفتن تو دیوونه ای و
انداختنم بیرون.»
گفت:«تو مدرسه هم همه بهم می گفتن تو دیوونه ای!ولی من دیوونه نیستم،این
کشاورزه میگه حیوونات امروز اومدن محصولمو خوردن،خوب!من که همیشه حواسم
به بزها و گوسفندام نیست.تازه،خوردن که خوردن.مگه چی شده؟خسارتشو میدم
آخه من هشت هزاروپانصد تومان پول دارم.»
خواستم بگم بابات چی؟اونم میگه تو دیوونه ای؟ که خودش ادامه داد:
- «همه ی اهالی روستابهم می گن تو دیوونه ای حتی بابام هم میگه تودیوونه ای.
واسه همین هم هستش که الان سه سال که تو این بیابون حیووناشو داده تا
واسش چوپونی کنم.اقلا اینجا کسی نیست که بهم بگه تو دیوونه ای،این حیوونها
هم که زبون ندارن!تازه خیلی هم دوستم دارن.»
خودش می گفت:«الان هوش و حواس درست وحسابی ندارم ولی از اولش که
اینجوری نبودم! تو مدرسه پسر مدیر مدرسمون بهم می گفت،دیوونه.همیشه
مسخرم می کرد تا این که یه روز گرفتم حسابی کتکش زدم.بعد مدیرمون گفت:
- «باید پدرومادرتوبیاری مدرسه!»
خوب منم گفتم: «واسه چی؟ من که نمیارم!»
اون وقت اونها منواز موهام آویزون کردن.آخه اون موقع موهام خیلی بلندوقشنگ بود.
یکبارهم بدجوری مریض شدم! واسه همینهاست که حواس پرت شدم...انها منو از
مدرسه بیرون کردن چون می گفتن:تو دیوونه ای!
اصلا دلشون نمی خواست من درس بخونم.»
بعد نگاهی به سیگار روشن توی دستم انداخت و گفت :
- این چیه ؟ چرسه؟!
گفتم: نه بابا!...سیگاره!
در حالیکه با دست یه جایی تو بیابونو نشونم می داد.گفت: «آخه اونجا چرس
می کارن.مثل همینه.بعدهم میکشنش.به منم می گن بیا بکش!ولی ...هه...من که
این کوچیک کوچیکاشو نمی کشم.چه برسه به چرس!»
موهاشواز ته تراشیده بود.تو دلم گفتم:
- «خوش به حالت که دیگه مو نداری تا از موهات آویزونت کنن.خوب شد دیگه
مدرسه هم نمیری تا همه مسخرت کنن.»
از دست پینه بسته،لپهای تو خالی وصورت آفتاب سوختش معلوم بود که چقدر واسه
اون پس اندازش زحمت کشیده.نگاهش بهم می گفت انگار سالهاست که برای
کسی درددل نکرده.
به زحمت در پلاستیکشو باز کرد و یک کیک پنجاه تومانی بهم داد و گفت:
- «این واسه ی تو...»
از تو چشاش خوندم که چقدر دوستم داره،کیک رو گرفتم.خداحافظی کردو رفت.
دست کردم تو جیبم،دیدم پنج هزار تومان پول توشه...
پاراف -
چرس ماده ایست شبیه به حشیش که برای فضانوردی کاربرد دارد
دریوزگی،دریوزگی
دیوار
دیوار،دیوار
¤ دریوزگانی که پشت به دیوار
کرده اند
کاسه ی تکدٌی گری
در یک دست
حوضچه ی دعایشان را
در دست دیگر
( چون کبوتر بچه ای که تمنای روزی دارد
زمادر )
به میمنت ابا بشری، دیگر گونه
،چون تو،
افتتاح می کنند
* * *
ساعت
ساعت،ساعت
شمشاد
شمشاد،شمشاد
¤ تر که هایی تر،از جنس شمشاد
چه زیبا
چه خوش رنگ
خطوط مار گونه ای را بر شقیقه ی مرطوبم
مرطوب از نم نم
ولی این بار،نه از باران
که از رشک
چون عقربه های نا موزون ساعت
نقاشی می کنند
* * *
دنگ
دنگ،دنگ
سیگار
سیگار،سیگار
¤ دنگ دنگِ
ساعتی که به میمنت حضور
ابابشری دیگرگونه
شش بار حلزونی گوش اَم را می خاراند
تمنٌای دیگر ندارم
سیگار سر صبح هم،می چسبد
¤ تکیه بر دیوار دلم دادی
شعله ی اول،
خاموش
شعله ی دوم،
دود
فوتی کردی چنان
که انعکاس تارو پودم
در زیر انبوهی ِمه گونه ی گوگرد
صدای تپانچه ای را
در دل آوندهای شمشاد
به دریوزگی نشست.
داشتیم.ناگاه اتفاق مغیب افتاد.پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین
مدت قاصدی نفرستادی.گفتم:دریغ آمدم که دیده ی قاصد به جمال تو روشن گردد
ومن محروم گردم.
یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
گلستان - مصلح الدین سعدی
زانو می زنم،نگاه در زمین می دوزم
سبزه
حشرات
شاخه های ترد با شکوفه های آبی
تو مانند زمین بهاری عشق من
چشم در تو می دوزم
به پشت می خوابم،آسمان را می بینم
شاخه های درختان را
مرغان مهاجر را
رویایی زنده
تو مانند آسمان بهاری عشق من
تو را می بینم
شبانه آتشی روشن می کنم،دست بر آن می زنم
آب
پارچه
نقره
تو مانند آتشی،افروخته زیر ستارگان
تو را لمس می کنم
میان مردم می روم.دوستشان دارم
تکاپو
تفکر
تلاش
تو در منی آنگاه که مبارزه می کنم
دوستت دارم.
۱۹۴۷ - ناظم حکمت
عزیزم،مهربانم میلادت میمون باد.