تبليغاتX
زرد ملجه

زرد ملجه

وب نوشتهای گیلمردی دیگر

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 10 قبل از ظهر  توسط دیگری  | 

اشکور

شرق گیلان را دوست دارم...

                     









+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط دیگری  | 

دلم برای وب گردی و وب نویسی تنگ شده.

شاید باید بازم بنویسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 9 قبل از ظهر  توسط دیگری  | 

می بینم نیستم اما هنوز هم چرخ دنیای مجازی می چرخد...

بی تو بسر نمی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 تیر1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دیگری  | 

آذرگــان


پ.ن :

نوروزبل (norozebal)،‌ سال ديلمي (گيلان باستان)

۱- نوروزبل به معني آتش نوروزي و نام جشني است كه در نخستين روز از نوروز ما برگزار مي‌شود. آغاز سال ديلمي است و در بزرگداشت آن شعله نوروزي مي‌افروزند.

گاهشماري رايج ميان مردم گيلك‌زبان كوهستان‌هاي گيلان و غرب مازندران از وابسته به گاهشماري باستاني ايراني(يزدگردي قديم) بوده است. سال‌شماري يزدگردي قديم، بنابر روايات ايراني و هم‌چنين براساس محاسبات نجومي،‌ كهن‌ترين سال‌شمار ايراني محسوب مي‌شود.

گاهشماري باستان ديلمي از دوران كهن تا زمان انتخاب يك روز كبيسه با نام ويشك (vishak) و نگه داشتن آن گاهشمار مورد استفاده مردم و حاكمان اين منطقه بوده و سالي‌گردان محسوب مي‌شد. يعني آغاز سال، آن‌كه در ابتداي اعتدال بهاري قرار داشت، در هر 1315068/4 سال يك روز از مبدا (اعتدال بهاري) فاصله مي‌گرفت. اين چرخش تا 929 سال ادامه داشت و سر سال، 225 روز از مبدا فاصله گرفت و به نيمه تابستان و زمان خرمن و برداشت فرآورده‌هاي كشاورزي و دامي رسيد. اين هنگام مناسب‌ترين زمان براي پرداخت ماليات و خراج به حاكمان بود. از اين روي با انتخاب يك روز كبيسه به نگاه داشت سال مبادرت ورزيدند و انجام اين كار نخستين تجربه و اقدام در انتخاب سال و مبدا خراجي در گاهشماري‌هاي ايراني است.

با توجه به اين موضوع مردم ديلمان وقتي كه سر سال (آغاز سال) باستاني به نيمه‌هاي تابستان رسيده بود، با انتخاب يك روز كبيسه در هر چهار سال با نام «ويشك» سال را در همان‌جا كه بود نگاه داشتند. پس زمان اين اقدام مبدا جديد سال‌شماري ديلمي شد كه اين مبدا دقيقا برابر است با: روز دوشنبه هرمزد روز (اولين روز) از سال 5454 باستاني (يزدگردي قديم) و 71082 روز پيش از مبدا شمسي هجري.

مراسم آغاز سال جديد(نوروزبل) به طور متغير وابسته به محل برگزاري و نحوه قرار دادن پنج روز كبيسه، بين سيزدهم تا هفدهم مردادماه برگزار مي‌شد.

مبدا تاريخي اين مردم، نه يك رخداد سياسي يا مذهبي، كه يك رخداد كاملا علمي و البته مردمي است. دليل اصلي‌ اين امر  راحتي مردم كشاورز و دام‌دار و صنعتگر در دادن خراج و ماليات ساليانه بوده است. بنابراين، اين مبدا، متعلق به انديشه يا مذهب يا تفكر خاصي نبوده و تنها بر پايه مناسبات توليد به‌وجود آمده و مي‌تواند مورد وفاق تمام گيلكان، از هر انديشه و مذهبي قرار گيرد.

ماه‌هاي سال ديلمي  به اين ترتيب است: نوروز ما، كورچ ما، ارايه ما، تير ما، موردال ما، شرير ما، امير ما، آول ما، سيا ما، ديا ما، ورفنه ما، اسفندار ما.

براي تبديل سال هجري شمسي به ديلمي، بايد عدد 195 و يا دقيق‌تر، عدد 616/194 را به سال هجري شمسي اضافه كرد. براي تبديل سال ميلادي به ديلمي نيز، بايد عدد 426 را از سال ميلادي كم كرد.

سال ديلمي، دوازده ماه 30 روزه دارد به علاوه پنج روز اضافه به نام پنجيك (Panjik) كه به پايان ماه هشتم اضافه مي‌شود كه روي‌هم رفته 365 روز است. هر چهار سال يكبار، يك روز به عنوان كبيسه به نام ويشك بر پنج روز پنجيك اضافه مي‌شود.

۲- بل یا ول درزبان گیلکی به معنی شعلۀ آتش است و "نوروز بَل"، یعنی شعلۀ آتش نوروزی. منظور از نوروز، نه نوروز ملی و سراسری ایران و حتا فراتر از آن فلات ایران، بلکه نوروز بومی خودمان، یعنی نوروز گیلان باستان است و هیچگونه ارتباطی با جشن خرمن یا برداشت محصول ندارد.

"نوروز بَل" جشنی است که عصر آخرین شب سال و شب اولین روز سال، یعنی اول "نوروز ما" به تقویم مردم قدیم گیلان برگزار می شود و با مراسم خاصی همراه است.

در این شب گالش ها، یعنی چوپانان و دامداران کوهستان های گیلان برفراز قله کوه ها که تمیز و پاک و به دور از هر آلودگی و پلیدی است، جمع می شوند و آتش نوروزی برپا می دارند. به دور آن حلقه زده، خداوند را در ازای نعمت ها و برکت هایی که عطا کرده، همراه برداشت محصولات دامی و زراعی شکرگذاری می کنند، برای درگذشتگان و شادی روح آنها دعا می کنند، همدیگر را بغل گرفته می بوسند و سال نو را به هم تبریک می گویند.

می دانیم که آیین نوروز بَل در نیمۀ امرداد، یعنی وسط تابستان یا به تعبیر گذشتگان قلب الاسد برپا می شود و امرداد هم طبق نجوم قدیم ماه خورشید و شیر است، یعنی برجی که خورشید در آن قرار دارد. از گذشته های دور مردم به هفت ستاره باور داشتند که خورشید یکی از آنها و بزرگترین آنها بوده است. این ستاره ها هر کدام فراز و فرودی داشتند که خورشید هم از این قاعده مستثنی نبود. حرکات زمین و آسمان، شب و روز، ماه و سال را با آن می سنجیدند. این سنجش که بر مبنای خورشید بود، سال خورشیدی را رقم می زند.

تفاوت سال خورشیدی رسمی کشور با سال خورشیدی گیلان باستان در این است که در تقویم ملی و رسمی جانب اعتدال شب و روز، به اصطلاح، اعتدال بهاری گرفته شده است. ولی در نوروز بومی گیلانی جانب انقلاب تابستانی، یعنی نهایت اوج طول روز و شب و گرما و آغاز فرود آن گرفته شده است. همچنان که در تقویم میلادی جانب انقلاب زمستانی، یعنی اوج سرما و کوتاهی شب و روز و فرود آن گرفته شده است.

باری، اجرای مراسم "نوروز بل" نشان دهندۀ پشت سر گذاشتن اوج و از سر گرفتن فرود ستارۀ خورشید است؛ ابتدای تدارک و تهیۀ کوچ از ییلاق به طرف دشت گیلان است و این مقارن زمانی است که اغلب محصولات دامی و زراعی برداشت شده (در قدیم خراج و مالیات پرداخت شده) و اوقات فراغت حاصل شده است. مردم به انواع و اقسام مراسم و جشن های آیینی رو می آورند که نمونۀ آن امروزه به صورت انواع جشن خرمن، علم واچینی و غیره در جای جای روستاهای منطقه برگزار می شود.

لازم به تذکر است مردم کوه نشین سر تا سر رشته کوه های البرز از غرب گیلان تا شرق مازندران به دو گروه تقسیم می شوند.  یکی گالش ها که دامدار و کوچنده اند و دیگری کِلایی ها که کشاورز و باغدارند.

برگزاری مراسم نوروز بل و افروختن آتش بر فراز کوه ها، البته، بر عهدۀ گالش ها بوده است که با گله های گاو و گوسفند و بز خود، اغلب به مراتع و ارتفاعات کوچ می کنند و سابق بر این به هنگام تحویل سال که به تناوب بین ۱۳ تا ۱۷ امرداد می باشد، در بالای کوه های مرتفع و دور از هم آتش می افروختند و به این وسیله تحویل سال را به یکدیگر اطلاع می دادند.

شعله های آتشی که آنها از فراز کوه ها می افروختند، علامتی بود برای مردم تمامی روستاهای اطراف و جنگل نشینان که مطلع شوند، سال نو فرا رسیده است، تا به پیشواز آن بروند. جشنی نه فقط برای گالشان و دامداران، بلکه برای تمامی ساکنان روستاها و همین طور به خاطر علائق زمین و کارشان در مناطق پائین دست جلگه ای، در دشت گیلان، برای همۀ گیلانیان.

در نوشته های قدما اشاره ای به این جشن باستانی شده است. ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیۀ خود که در شهر گرگان در شمال ایران کنونی تألیف کرده، آورده است که در دامنۀ شمالی البرز، در نواحی گیلان و مازندران رسم آتش افروزی دایر بوده و گفته شده که در خوارزم هم این رسم وجود دارد و خوارزمی ها هم سال تابستانی دارند.

اسم ماه های نوروز بَل به ترتیب از اول سال به این شکل است: امرداد /نوروز، شهریور/کورچ، مهر/اَریه، آبان /تیر، آذر/موردال، دی /شَریر، بهمن /امیر، اسفند /آوَل، فروردین/سیا، اردیبهشت/ دیا، خرداد/ ورفنه، تیر/ اسفندار.

محمدتقی پوراحمد جکتاجی

+ نوشته شده در  جمعه 5 آذر1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط دیگری 

Memento

 

 باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط دیگری 

Nemesis

 

 


پ.ن :

یک لحظه خواست روی زمین خم شود،نشد

می خواست مثل حضرت آدم شود،نشد

کوشید خواب های قشنگی که دیده بود

در خاطرش دوباره مجسم شود،نشد

باران گرفته بود به سرعت دوید تا

چیزی برای گریه فراهم شود،نشد

انواع سیب های زمین را گناه کرد

تا بلکه مستحق جهنم شود،نشد

او چند هفته  پیش خودش را به دار زد

می خواست از میان شما کم شود،نشد

این روزها برای مسیحی که مرده است

هر کس که خواست حضرت مریم شود،نشد

"آرش فرزام صفت"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دیگری 

اعترافات

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط دیگری 

هذیانی

مثل همیشه تصمیم به نوشتن گرفتم و مثل همون قدیما اینجوری شروع می کنم:

همینطور که موزیک "Young mountain" داره سلولهای گوشم را جابجا می کند به همه چیز که می شود می اندیشم ...به مادر بزرگی که دلم برای خنده هایش لک زده است و پدربزرگی که تصویر کمرنگی ازاو در ذهن عریانم به جا مانده است.به دوستانی که در دوران دبستان داشتم و به پکی که به اولین سیگار زندگیم زدم...در همین حال و هوا هستم که با ورود غیر منتظره ی پدرم به اتاق و سوال بی ربطش که فقط از روی کنجکاویست ریده می شود به تمام بافته های دل چسبم...دوست دارم فریاد بکشم از روی خشم...نه فقط به خاطر ورود بی مزه ی پدرم که به خاطر همه ی بی حوصلگی هایی که دراین سالها مدام همراه خودم داشته ام و به خاطر این لینک : http://peyvandha.ir/1-1.htm

که نتیجه ی جستجو در مورد یک گروه موزیک آمریکایی اینسترومنتال بود !

دوست دارم با تبر به جون درو دیوار اتاقم بیفتم و هرچی فحش بلدم نثار همه کس و همه چی کنم و بعدش عینهو سگ پشیمون بشم که "این حرکات چی بود مردیکه ی بی شخصیت! اینا چه مزخرفاتی بود از دهنت در اومد ! "

بعضی وقتها برای خطا کردن ومعصوم نموندن هم دیر میشه...

گاهی فکر می کنم چی میشد اگه الان یه ماشین لاستیک مارشال داشتم که روی شیشه ی عقبش نوشته بودم : عالم به علی نازد / مولا به ابوالفضل

و محرم که میشد میدادم روی کاپوت جلوش با رنگ قرمز بنویسن :

کاش ای کاش که دنیای اتش می فهمید / آب مهریه ی زهراست / بیا تا برویم

یه عکس از داریوش و گوگوشم می چسبوندم رو شستی های بخاریشو شبا می رفتم خط ترمینال جنوب - آزادی کار میکردم.تا بعداز ظهر می گرفتم می خوابیدمو وقتی از خواب پا می شدم با شکم خالی یه سیگاری بار میزدم می کشیدم.شبا تا ۱۲ شب میرفتم حکم بازی می کردم وعرق می خوردم.روز تاسوعا و عاشورا پابرهنه می رفتم هیات سینه زنی و ...

6تا بچه قد ونیم قدو چند سال سابقه ی حبس و خال کوبی روی تمام بدن و ...آخرشم یه دکون می زدم تو محلمونو تخمه با سی دی " قهوه تلخ" میفروختم !

چه کابوس شیرینی...

یا اگه توی محله های پایین شهر پاریس به دنیا میومدم و قبل از اینکه به بلوغ برسم چند بار بهم تجاوز میشدو تو 20سالگی میشدم عشق حشیش و قمار باز تیر ! که به صغیر و کبیر رحم نمی کرد!

یا که تو دالیان بودمو الان یکی از نخبه های کمونیستی بودم که تئوری چاپیدن کشورهای جهان سومو واسه دولتم رسم می کردم.

چی میشد اگه یه سامورایی به دنیا می اومدمو ادیسون از دنیا می رفتم... !

چی میشد اگه خود خود خودم بودم... !

تا که بودیم نبودیم کسی / کشت مارا غم بی همنفسی

تا که خفتیم همه بیدار شدند / تا که مردیم همگی یار شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست / نه درآن موقع که افتادو شکست

چقدر از این همه زندگی خسته شده ام ! از این همه بود و نبود ! از این همه بی حوصلگی...از اینهمه همهمه و سکوت...حال خوشی ندارم.دچار نوعی هجو عصبی واگیردار شده ام که ریشه هایش را در درون مغز مریض و پلاسیده ام احساس می کنم.از فرط یاس نای دمیدن در سوت سوتک طفلی ۴ ساله را نیز ندارم حس می کنم هر آن امکان دارد سقوط کنم از ارتفاعی که بیشتر از یک متر نیست و کمتر سه هزار متر هم نمی تواند باشد.از ارتباط با انسان خسته ام.از تلفن همیشه بدم می آمد ولی دراین لحظه از موبایل و تلفن منزجرم.دوست دارم پرواز را در زمان انفجار تجربه کرده و غرق شدن در باتلاق را با تمام وجود حس نمایم.احساس سرشار بودن از اشباع زندگی در وجود مرگ طلبم تنوره می کشد...

یک کلام؛از زنده بودن امروز و دیروزم و زندگی همیشه ام خسته شدم.از این نوع بودن کلافه شده ام دوست دارم برای یک بار هم شده پرواز را زمانی تجربه کنم که موج انفجار مرا همچنان که متلاشی می کند به آسمان پرتاب نماید.

خیلی وقتها دلم می خواد لگد به همه چیز بزنم وبرم !

جایی ندارم بروم - حالی ندارم بمانم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط دیگری  | 

زوزه ی گرگ پاییزی

شبیه طرحی از وسوسه ی

سوگ و سکوت و سکرات

در گل آلود گرداب ذهن ناآرامم غلط می زند

ارتکاب نابخشودنی زندگی

زندان عقیق-آتش واره -تشنه ی خطوط نامانوس خونین دل را چه کنم ؟!

فغان از انس ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط دیگری  |